خرگوشک  
 
 

نمی دونم که ايا شما هم مثل من وقتی می شينيد پای کامپيوتر همه چيزهايی که می خواهيد بنويسيد از يادتان می رود يا نه؟من که اينطوری ام . سر امتحان انشا هم بچه ها برگه هايشان را تحويل می دادند من تازه داشتم می نوشتم ان هم بعد از کلی دردسر برای يافتن موضوع انشا.

خرگوشک ما هر روز بزرگتر می شه وهنوز از دندانهايش خبری نيست ولی حسابی با شيرين کاريهاش ما را مشغول ساخته است.نمی دونيد که چقدر دوست دارد که بيدار باشد شبها با هزار کلک به خواب می رود و در طول روز هم به سختی اگر يک ساعتی بخوابد برای همين من که به خانوم جغد معروف بودم حالا مثل خروس زود می رم بخوابم.

کجايی جوانی که يادت بخير

بابا اين همه اقای صابخونه مطلب می نويسن يک پيغامی چيزی بديد که دلمون نگيرد به قول شاعر دل شکستن هنر نمی باشد

به هر حال  اين ولايتی که ما هستيم ظاهرا بسيار بچه دوست می باشند و همه جا خرگوشک را حسابی تحويل می گيرند به طوری که حسابی خوش به حالمان می شود و چيز خوبی که دارد اين است که وقتی بچه گريه و زاری می کند هيچ کس به روی خودش نمی اورد و شما با ارامش کارتان را انجام می دهيد.برم که خرگوش کوچولو داره غرغر می کنه.تا بعد


:بازديد

خرگوشک
سلام به وبلاگ من خوش آمدين من روز بیست و یکم فروردین سال 1383 در شهر لندن به دنیا اومدم. مامان و بابام تصمیم گرفته اند قصه بعضی از روزهای زندگیمو اینجا بنویسن. این عکس هم عکس 3 ماهگی منه ولی نمیدونم چرا اونموقع از دوربین ترسیدم