خرگوشک  
 
اشکها و لبخندها

اقای صابخونه به سلامتی و با دستانی پر برگشتند و دل من و خرگوشک حسابی باز شد،وقتی اقای صابخونه اومدند حرگوشک خواب بود و بعد که اقای صابخونه را ديد لب کوچولويی برچيد تازه يادش اومده  بود که چند روزيه که بابايی را نديده.

خرگوشک ياد گرفته که صدای پيشی و کلاغ را بگه و اگر سر حال باشه کلمات را تکرار ميکنه و يا اهنگ اونا را ميزنه.عاشق کتابه و ديروز که رفته بوديم بيرون کمی غرغر ميکرد و خوابش گرقته بود ما يک کتاب براش خريديم و داديم دستش يک مدت بعد ديدم که صدايی ازش نمياد وقتی نگاه کردم ديدم کتاب به دست خوابش برده

نميدونيد اين دو سه روز گذشته چه خبر بود اينجا. از چهارشنبه بگم که همه منتظر بودند که رای اخر هم داده بشه تا بفهمند بالاخره فرانسه ميزبان مسابقات المپيک ۲۰۱۲ ميشه يا لندن. قرار بود تا ۱ ساعت ديگه اعلام کنند که من و خرگوشک خوابيديم.وقتی بيدار شدم احساس کردم که يکی ار ياران اصحاب کهف هستم پريدم سر کامپيوتر و ديدم که بله لندن شده ميزبان.مردم چقدر خوشحال بودن بماند، ولی نذاشتن اين خوشحالی به ۲۴ ساعت بکشد روز پنج شنبه اقای صابخونه زود رفت اداره. ۹ صبح به من زنگ زدند که نرو بيرون چون در يکی از متروهای مرکز شهر لندن چيزی منفجر شده و هنوز معلوم نيست که چيه.چند دقيقه بعد دوباره زنگ زدند که انفجار دوم هم شنيده شده واين انفجارها ادامه داشت. ديگه تمام سرويسهای قطار و اتوبوس هم متوقف شد و مبايلهامون هم قطع بود طفلکی خانواده هامون که در ايران خبر را شنيده بودند حسابی دلشون به شور افتاده بود اقای صابخونه ساعت ۱ بعد از ظهر اومدن پيش ما و تا شب خبرها را دنبال ميکرديم . اين هم از احوالات ما


:بازديد

خرگوشک
سلام به وبلاگ من خوش آمدين من روز بیست و یکم فروردین سال 1383 در شهر لندن به دنیا اومدم. مامان و بابام تصمیم گرفته اند قصه بعضی از روزهای زندگیمو اینجا بنویسن. این عکس هم عکس 3 ماهگی منه ولی نمیدونم چرا اونموقع از دوربین ترسیدم