خرگوشک  
 
خرگوش کوچولوی ما

با سلام به همگی

اين آقا خرگوش کوچولوی ما يه چيز ديگه است. علاوه بر خوش تیپی و خوشگلی و متانت و وقار و هوش سرشار و بانمکی و ديگر کمالات لايتناهی (مثل پدر عزيزش) که داره بعضی وقتها يه کارائی ميکنه که آدم دلش می خواد درسته بخورتش. اين پسر گل ما صبحها که از خواب بيدار ميشه به جای اينکه غرغر کنه و نق بزنه به آرومی توی تختش با خودش بازی ميکنه و اصلا مزاحم ما دو بشر پرخواب و تنبل نمی شه. آخه پسرم سحر خيزه و قوقووليخون صبح بيدار ميشه. البته اين قضيه حدود سه ربع ادامه داره تا اينکه حوصله اش سر ميره. آخه چه قدر يه نفر می تونه با يکی دوتا عروسک و اسباب بازی خودشو سرگرم کنه  مرحله بعديش اينه که شروع ميکنه با خودش بلند بلند حرف زدن شايد که ما تنبلها از رو بريم و بيدار شيم. ما هم که تو اطاق خودمون از توی مانيتور صداش و گوش ميکنيم و ميخنديم و بروی خودمون نمياريم. تا اينکه بعد از يه بيست دقيقه ای صحبتها بلندتر و بلندتر ميشه و فريادهای <بابا من بيدارم چقدر شماها ميخوابين تنبلا> شروع ميشه. اونوقته که ما تنبلای عزيز با چند تا شلنگ تخته خودمون رو به بالای سرش می رسونيم که آرومش کنيم و اونوقته که گل از گلش وا ميشه و شروع ميکنه لبخند زدن انگار نه انگار اين همونی بود که اينجوری هوار ميکشيد. ما هم خوب کلی قربون صدقه اش ميريم. اينم داستان هر روز صبح ما (با آخر هفته ها - يه وقت فکر نکنين واسه آخرای هفته بهمون مرخصی ميده ها! ) ضمنآ عيال جان از من خواستن عکس خرگوش کوچولو رو اينجا بذارم.  اين هم عکس خرگوش کوچولوی ما:

Khargooshak

با تشکر - پدر آقا خرگوشه


:بازديد

خرگوشک
سلام به وبلاگ من خوش آمدين من روز بیست و یکم فروردین سال 1383 در شهر لندن به دنیا اومدم. مامان و بابام تصمیم گرفته اند قصه بعضی از روزهای زندگیمو اینجا بنویسن. این عکس هم عکس 3 ماهگی منه ولی نمیدونم چرا اونموقع از دوربین ترسیدم