خرگوشک  
 
Funny Talks

خرگوشک سوسیس را در دستهای من میبینه و با جدیت میپرسه: این ها را میخواهی بسوزونی(سرخ کنی) یا بذاریشون تو مایکرو ویو؟خندهقلب

خرگوشک بعد از سفر ایران در حال عذرخواهی: مامان به قران ببخشیدقهقههقلب


خرگوشک هفت ساله

سلام به همهٔ خوانندگان احتمالی‌. امیدوارم که همتون خوب و خوش باشید و ایام به کام. ما هم خوبیم خدارا شکر. خرگوشک دیگه حسابی‌ بزرگ شده و دو روز که مدرسش تموم شده الان تو خونه داره از تعطیلات تابستانیش لذت میبره. خرگوشک دیگه هفت ساله شده و زمان زودتر از آنچه که فکرش می‌کنیم تند تند می‌گذرد.  پسر کوچولوی من حرفهای بزرگ بزرگ می‌زنه و کتاب‌ها رو خیلی‌ خوب می‌خونه. پیش من و پدرش هم خواندن و نوشتن فارسی را شروع کرده به خوبی‌ داره پیش میبره. خیلی‌ دلم برای اینجا تنگ شده بود ولی‌ اصلا دست و دلم به نوشتن نمیرفت. هنوز هم بعد از اینهمه سال برام سخته که دوباره بنویسم ولی‌ دوست دارم که دوباره شروع کنم تا برای خرگوشک عزیزم یادگاری خوبی‌ از روزهای شیرین کودکیش هدیه دهم.

پ.ن اصلا باورم نمی‌شه که دوست‌های قدیمی‌ ما رو فراموش نکردن. مامان خانوم، نسترن عزیزم و مامان هانی‌ گلم از دیدن نظرهاتون خیلی‌ خیلی‌ خوشحال شدم یک دفعه پرت شدم به سه ساله پیش خیلی‌ حس خوبی‌ بود شاد و سلامت باشید همگی‌


سال 1390 مبارک

سلام دوست های خوب.  دلم خواست که اینجا بنویسم. امیدوارم که همتون خوب و خوش باشید. سال نو مبارکبای بای


سلام تهران

سلام به همه شما دوستان خوب و صمیمی. بازم وبلاگم دیر شد ایندفعه دیگه چیکار کنم؟ ما همگی خوبیم و خرگوشک هم دیگه حسابی برای خودش مردی شده و شخصیت و استقلالش روزبروز بیشتر خودش و نشون میده. ما فردا عازم ایرانیم تا چند هفته ای را در کنار عزیزانمون بگذرونیم. البته من و خرگوشک زودتر میریم. برای همین فقط اومدم که سلامی کنم و زود برگردم سرکارام.  من تمام وبلگهای شما دوستان و میخونم ولی به علت وقت کم کمتر میتونم کامنت بگذارم. روزهای خوبی را براتون ارزو میکنم. راستی این و هم بگم وبرم که دیروز بسلامتی کابوس من از هاپوهای خوشحال به حقیقت پیوست. اخه یک خانم با متشخص هاپوی نازنینش را اورده بود زمین بازی بچه ها که قشنگ نوشته که از اوردن سگ خودداری فرمایید. ولی کو گوش شنوا. خانمه برای اینکه هاپو گلاب بروتون انجام بده  بردش به زمین بقل که هاپو ها اجازه رفت و امد دارند. و هاپو جون خیلی صاحب دوست، میخواست بیاد اینطرف که ما بودیم از قضای روزگار منم یک کوچولو انورتر از صاحبش ایستاده بودم تا خرگوشک سرسره بازی کنه که ناگهان دیدم که اقا سگه خوشحال و بدو بدو کنان داره میره طرف صاحبش. منم فکردم که همونجا استاپ میکنه از جام جم نخوردم ولی دست تقدیر جور دیگری شد و هاپو جان بدون اینکه نیم نگاهی به صاحبش بکنه با همان سرعت دوید طرف من. منم در حال سکته no no کنان دفرار. تاا اینکه صاحبش گرفتش. منم که خیلی عصبانی شده بودم رفتم به خانمه گفتم شما نباید سگتون را بیارید اینجا چون خانمه خیلی بافرهنگ بود گفت که ببخشید ولی قلاده داره ای بابا. من توی این چند سال همیشه از این میترسیدم که هاپوها با دیدن من هیجانزده بشن و عقده کم بقل بینی پیدا کنن که خوب بالاخره بوقوع پیوست.

خوب دیگه براتون تابستون خوبی را ارزو میکنم و برای دوستانی که اینجا هستن ارزو میکنم خدا افتابشو بیشتر کنه که ظاهرا میگن امسال گرمه. از حالا دلمون برای اقای صابخونه جون خیلی تنگ میشه و امیدوارم که با نبودن ما خیلی بهش سخت نگذره. شادو سلامت باشید


رخوت بهاری

سلام به همه دوستان خوب. ممنون از پیامهای تبریک قشنگتون. ما هم خوبیم همین دور وبرها. رخوت بهاری انگار بدجوری به ما اثر کرده و طبق معمول با تاخیر امدیم. با شروع روزهای بهاری و بسیار بلند شدن روزها خرگوشک دو روز در هفته، عصرها به مهد کودک میرود و همچنان از رفتن به انجا لذت میبرد. زبانش بهتر شده و موقع بازی برای خودش فقط انگلیسی صحبت میکند و طرز حرف زدنش و جمله هایی که بکار میبرد مثل زمانی است که مربی هاش باهاش صحبت میکند

از هوا براتو بگم که فقط ابری و بارانی است. و چند روزی هست که ما از دیدن آفتاب محرومیم. دقت کردین برای ماها که خارج از کشور هستیم چقدر مسئله هوا تو زندگیمون مهمه؟ الان مدتیه که میخواهیم خرگوشک و ببریم کنار دریا تا حسابی آب بازی و سنگ بازی بکند( اخه ببیشتر ساحلهای اینجا سنگیه اونم از نوع خیلی بدجورش) ولی مگه هوای عزیز اجازه میده؟در یکی از معدود روزها افتابی خرگوشک و بردم پارک. دیدم وسط پارک یک گربه بامزه خونگی نشسته و بچه ها نازش میکنند. خلاصه تا تموم شدن بازی خرگوشک یک ساعتی گذشت وقتی میخواستیم برگردیم خرگوشک جلوتر از من دوید. وقتی من بهش رسیدم دیدم گربه بیچاره وسط افتاب خوابیده و خرگوشک و چند تا بچه دیگه دورش نشستن و نگاه میکنن و خرگوشک داره با چه اشتیاقی گربه رو ناز میکنه.کسایی که منو میشناسن میدونن که من اصلا میونم با حیوانات  خوب نیست و از هاپو مثل چی میترسم و اصلا جزو محالاته که به حیوانی دست بزنم. اون موقع قیافه من دیدنی بود از طرفی خندم گرفته بود از طرف دیگه چون نمیخوام ترسهای الکی من به خرگوشک وارد بشه همینطور ایستاده بودم (از دور) و خرگوشک و نگاه میکردم. خرگوشک هم که از نوازش گربه حسابی هیجان زده بود با خوشحالی دمش و کشید و گربه هم میوی بلندی کرد و از جاش بلند شد. از فریاد پیشی خان خرگوشک غش غش میخندید و میخواست بازم نازش کنه که پیشی جون فرار و بر قرار ترجیح داد و رفت به طرف دیگه میله های پارک. خرگوشک هم سرو چسبونده بود به میله ها و بلند میگفت:پیشی بیا. ولی پیشی رفت که رفت. حالا این وسط  بماند تا رسیدیم خونه و شستن دستهای خرگوشک چی بر من گذشت

چند روز پیش یکی از اسباب بازیهاش و برداشته بودم و باهاش بازی میکردم به من میگه: این مال منه مال شما نیست، وقتی دید که من کاکان دارم بازی میکنم به من میگه:عزیز من به این دست نزن

روزهای خوبی را براتون ارزو میکنم. شاد و سلامت باشید


تولد مبارک گل کوچولوی خونه ما

چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود یعنی به همین زودی سه سال گذشت؟ سه سال از وقتی که عطر مست کننده ات تو خونمون پیچیده میگذره. عزیزم، خرگوشکم باورکردنش برایمان سخت است ولی خوشگلم، فرشته ام تو اکنون سه ساله شدی. در این سه سال من و آقای صابخونه قدم به قدم همراه تو بودیم و از تو چیزها یاد گرفتیم. کوچولوی عزیزم انگار همین دیروز بود شاید هم زودتر، ساعت ۹.۲۵ دقیقه شب، بعد از ماهها و روزها انتظار بالاخره امدی و چه خوش آمدی. تا ۴۵ دقیقه بعد از بدنیا امدنت با صدای بلند گریه میکردی و دکترها با لبخند میگفتند که ریه اش خوب و سالم است. ما هم برایت اشک شوق ریختیم. کوچولوی نازنینم خدا را هزاران بار شکر میکنم که تو فرشته را برایمان هدیه اورد. ممنون که لذت مادری را بمن چشاندی ممنون که چشمهای مهربان پدرت را پراز غرور و افتخارکردی. ممنون که با ما صبوری کردی ممنون که با لبخند زیبایت و حرفهای دلنشینت تکه ای از بهشت را به ما هدیه دادی. عزیزم، گلم، عشق کوچولوی ما تولدت مبارک

تولدت مبارک

شما هم بفرمایید کمی کیک تولد خرگوشی میل کنید

happy birthday


سال نو مبارک

سلام به همه دوستان خوب. فرارسیدن بهار و سال نو را با تاخیر به همه شما تبریک میگم و سالی پراز زیبایی و برکت و سلامتی براتون ارزو میکنم.

happy new year

شب سال تحویل که بوقت ما میشد ساعت ۱۲.۷ دقیقه بامداد همگی در کنار سفره هفت سین نشستیم و سال و تحویل کردیم. حالا بماند که تا ساعت ۹ داشتیم میدویدیم که کارامون تموم بشه  در طول روز هم خرگوشک را ظهر حسابی خوابوندم و تا برای سال تحویل اماده باشه و شب خرگوشک ساعت دو خوابید ما هم به این امید که صبح بیشتر میخوابیم ولی زهی خیال باطل که خرگوشک خان ساعت یک ربع به هشت سرحال و خوشحال از خواب ناز بلند شدند و ما هم با چشمانی بسته ایشون را همراهی کردیم. از قبل به مهد کودک خرگوشک گفته بودم که بخاطر سال نو خرگوشک بعد ازظهر به مهد برود بجای صبح. اونا هم قبول کردن و بعد از صرف سبزی پلو با ماهی خرگوشک و گذاشتیم مهد و من و اقای صاخونه رفتیم گردش. به یاد قدیم ها رفتیم سینما برای خودمون پاپکرن و نوشابه خیلی بزرگ خریدیم و رفتیم رو صندلی های دو نفره نشستیم و باید اعلام کنم که کلی بهمون چسبید و حسابی بهمون خوش گذشت. بعدش هم رفتیم مغازه گردی و با سه تا عینک خیلی خوشگل برای من برگشتیم و که من خیلی دوستشون دارمخلاصه که به ما خیلی چسبید . خرگوشک هم همچنان مشغول دلبری و شیطانی است. اموزش دستشویی رفتن هم بخوبی داره انجام میشه و خیلی خوب داره با ما راه میاد. از اینکه روز بروز بزرگتر میشه و حرکاتش پسرانه میشه کلی لذت میبرم ناگفته نماند که از این گذر سریع زمان خیلی ناراحتم بطوریکه وقتی عکسهای کوچکتریش و نگاه میکنم زارزار گریه میکنم که چرا انقدر زود گذشت پسرک دیگه خیلی به برنامه های بی بی سی علاقه نشون نمیده حالا دیگه عاشق تامس هست و با سی دی کامپیو تریش بازی میکنه. این علاقش من و یاد پیشی کوچولویی  میاندازه که جاشون اینجا خیلی خالیه. از کارتون cars

هم خیلی خوشش میاد و روزی چند بار نگاهش میکنه بخصوص از اون قسمتی که شب میرن و ماشینهای دیگرو بیدار میکنن. اونقدر صدای خندیدن خرگوشک قشنگه و به ادم ارامش میده. خلاصه که اقا عسلی طنز و درک میکنه . مثلا امروز اقای صابخونه تیشرت با عکس سیمپسون پوشیده بود که در ان عکس سیمپسون قوطی نوشابه را گرفته دستش و روی مبل (طبق معمول) نشسته و خرگوشک هی میزد به تیشرت باباییش و میگفت اااااا نوشابه ریخت

سال خوبی را برتون ارزو میکنم


بهاران خجسته باد

سلام به همه دوستان خوب و عزیز. امیدوارم که حالتون و کارتون خوب خوب باشه و با دلی شاد و لبان پراز خنده به استقبال بهار بروید. ما هم خوبیم و روزها به سرعت برق و باد میگذرند و خرگوشک روزبه روز بزرگتر میشود و از از کودکی اش فاصله میگیرد و ما با چشمانی پر از عشق و نگرانی به اینده چشم دوخته ایم. و من دلتنگ روزهای زیبایی هستم که تند تند میگذرند. کمتر از یک ماه دیگر تولد سه سالگی خرگوش کوچولوی ملوس خونه ماست. حتی باورش هم برایم سخت است به این زودی ۳ سال گذشت. چه زود دوران شیرین و سخت نوزادیش تمام شد و حالا پسرک برای من تند تند صحبت میکند.باورم نمیشود که در گذشته ای نچندان دور دست دسی یادش میدادیم حالا برایش از حساب و الفبا صحبت میکنیم. زمانی با التماس ازش میخواستیم بگوید بابا و با خواهش تمنای بیشتر که بگوید مامان. حالا من شدم مامانی یا مامان جونی و برای من انگلیسی صحبت میکند و روند یادگیریش ما را به خنده میاندازد.

پسرک عزیزما حس استقلالش روزبروز بیشتر میشود و دوست دارد همه کاری را خودش انجام دهد البته استسنا هم وجود دارد ان هم در زمان عذا خوردن است که در اینجا استقلال حرف اول را نمیزد و اهمیت با پیروزی (خوردن غذا) است روند یادگیری انگلیسیش بسیار بامزه است. خرگوشک فهمیده که برای حال استمراری از ing استفاده میشود و برای اینکه صحبت کند ته جمله های ing دار دوباره ing میگذارد مثل: 

What are you doinging ? 

یا

It is raininging

تخت کودکیش را هم عوض کردیم و یک تخت بزرگتر براش گرفتیم که خودش خیلی دوست داره بماند که گاهی خرگوشک را در لبه تخت و نزدیک به سقوط پیداش میکنیم

از امروز هم رفته در گروه بچه های ۳ ساله و دیگه پوشکش را عوض نمیکنن و چند روزه که اموزش توالت رفتن میبینه که همکاریش با ما خیلی خوب بوده .

همگی شمارا به خدا میسپارم و براتون سال خوبی را ارزو میکنم


:بازديد

خرگوشک
سلام به وبلاگ من خوش آمدين من روز بیست و یکم فروردین سال 1383 در شهر لندن به دنیا اومدم. مامان و بابام تصمیم گرفته اند قصه بعضی از روزهای زندگیمو اینجا بنویسن. این عکس هم عکس 3 ماهگی منه ولی نمیدونم چرا اونموقع از دوربین ترسیدم